گره از گردنم گشودم
خون بچرخ آسیاب افتاد چرخید
باد به دامان دریا لرزید
وجان به جوهر من خندیدم
متولد شدم
اما . .
.
زائوی من كه چین در چهره
و چروك در چاره داشت
مُرد
مرگ سر آغاز من بود
با تشكر از استاد عزيز كلهر
ناخواسته به روی سیاهم نگاه کن!
یک بار هم به خاطر من اشتباه کن!
جانا! مگر شکستن دلها گناه نیست
قربان دل شکستن تو - پس - گناه کن!
با یک نگاه می کشی و زنده میکنی
مابین مرگ و زندگی ام ، یک نگاه کن!
حتی دروغکی شده از عاشقی بگو
امشب مرا برای همیشه سیاه کن!
کشتی مرا، ولی مرو از پیش کشته ات
تابوت بی قرار مرا سر به راه کن!

نه باورم نمیشه که تو منو از یاد ببری
تولدم شد بی وفا از تو نیومد خبری
چشمای من خشک شد به در حالا کی بی وفا تره
بال و پرش دادم ولی دیگه واسم نمی پره
اینو بدون دستای من گرمی دستاتو میخواد
تورو به عشقمون قسم اون روزا رو یادت بیاد
حتی دیگه خدامونم به دادمون نمی رسه
گریه نکن که دستمون به دست هم نمی رسه
تورو خدا بهش بگین صبر منم سر اومده
خدا به من بگو چرا خوشی به من نیومده
بهش بگین سراغشو از کس و ناکس میگیرم
بهش بگین اگه نیاد تو انتظارش می میرم
اخه چرا نگاه اون چنگی به دل نمی زنه
میگن یکی تو قلبشه جونمو آتیش میزنه
فقط خدا ازت می خوام دست توی دستاش بزارم
جز ارزوی دیدنش هیچ آرزویی ندارم
بازم میگم دوست دارم
کاش عشقمون جون بگیره
برگرد میون کلبمون
تا سروسامون بگیریم
ببخش اگه قسمت نشد توی چشات نگاه کنم
یا سر رو شونت بزارم اسم تورو صدا کنم
تو هم منوبزار برو اما بدون رسمش نبود
جز تو آخه کیو دارم دلیل رفتنت چی بود؟
اون که نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده
خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده
يك شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :
شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ...
..........
.........
........
.......
......
.....
....
...
..
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس ميمانيم.
پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟
زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.
تحليل فوق را ميتوانيم در يك چارچوب علميتر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار ميگيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديتهاي محيطي خود، استفاده ميكند و قادر نميگردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند. تفكر جانبي سعي ميكند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيتهاي خود را ببخشيم ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم. شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند. دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. اكثريت شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكردهاند.
با تشكر از : خانم محبوبه كاظمي
ای پــــادشه خــوبــان داد از غـــم تنــهایـی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
نیمه شعبان ایستگاهی است در جاده انتظار که سالکان وصالش را
برای پیمودن و پیمان دلگرم می کند و هرسال که قدم قلب
به نيـمه شادمانی شعبـــان می رسد،
از دور چراغهای امید به دیوارش
چشم جان را روشن می کند





















فرا رسيدن نيمه شعبان، ميلاد يگانه منجي عالم بشريت،
حضرت صاحب الزمان (عج) بر همه مسلمانان جهان،
بويژه ايرانيان مبارك باد






























ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند :
امیلی عزیز ،
عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم ، با عشق ، خدا .
امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روری میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند ؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم ! پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلارو 40 سنت داشت ، با این حال براي خريد و تدارك ميهماني به سمت فروشگاه بیرون آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خيلي عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خريد با زن و مرد فقیری روبرو شد ! آنها به امیلي گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید ؟
امیلی جواب داد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام . مرد فقير گفت بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و آن دو به حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی بطور ناگهاني درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و حالش دگرگون شد ! انگار ندايي در درون او ملامتش ميكرد . ناخودآگاه و به سرعت دنبال آنها دوید ! آقا خانم خواهش می کنم صبر کنید : وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد .
وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می خواست به ملافاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد !
كلمات ساده و مختصري در آن نامه نوشته شده بود :
امیلی عزیز ،
از پذیرایی بي نظيرت و کت خوب و زیبایت متشکرم ، با عشق ، خدا .
دوستان خوبم شايد اينگونه بنظر برسد كه در نگارش اين داستان تا اندازه اي اغراق شده ، چون باور كردني نيست كه شخصي بصورت فيزيكي نامه اي به اين شكل دريافت كند آنهم از سوي خدا ! خدايي كه جا و مكاني ندارد ولي در همه حال پيش ماست !
اما مسلما برخي الهامات قلبي و گرايش هاي ذهني ما را به سمت و سوي خير و نيكي هدايت مي كند كه اين باور همان حضور قلب ما در پيشگاه خداوند يگانه است چرا كه جهان هستي جلوه اي از محضر خداست .
زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد كه نسبتا شلوغ بود و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان هاوس، صاحب همان خواربار فروشي با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود !
زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم . جان گفت نسيه نمي دهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت :
ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من !
خواربار فروش با تمسخرگفت : لازم نيست، به حساب خودم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز يا همان زن نيازمند گفت : اينجاست !
خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر.
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!!
خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند !
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است !
کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود :
اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز !
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد، لوئيز خداحافظي کرد و رفت.
دهنده بي منت، فقط الله است و بس !

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همان طور که از کوه بالا می رفت پایش سر خورد و در حالي که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت.
همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است! ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند.
خدایا کمکم کن.
ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی ؟
ای خدا نجاتم بده.
صدا ادامه داد : واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم ؟
البته که باور دارم.
صدا همچنان كوهنورد را همراهي ميكرد : اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن !
یک لحظه سکوت . . . ! و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!!

نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود.
برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.
صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد.
یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد.
گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست.
آري ، درست است .
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان ، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟ ))
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر میگرده و نگات میکنه بدون براش مهمی.
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر میگرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی.
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه می کنی می یاد باهات اشک میریزه بدون دوست داره.
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یه نفر دیگه حرف میزنی ترکت می کنه بدون عاشقته .

زندگی افسانه افسانه است
هر که دل بندد به آن دیوانه دیوانه است
کاش می شد غصه را زنجیر کرد
ذره های عشق را تکثیر کرد
کاش می شد زخم را مرحم شویم
یار و غمخوار و انیس هم شویم
کاش می شد بر خلاف سرنوشت
قسمت و تقدیر را از سر نوشت
کاش می شد چشم و دل را باز کرد
نغمه ها ی دوستی را ساز کرد
کاش می شد عشق را آغاز کرد
بی خیال از هر غمی پرواز کرد
وقتی نمیتوانی فریاد بزنی ، ناله نکن
خاموش باش
قرن ها نالیدن به کجا انجامید ؟!
پدري به بچه ي خود مي گه كه هروقت دلي رو شكوندي يه ميخ به ديوار بكوب......بچه هم همين كارو براي يه مدت زماني انجام مي ده........بعد از يه مدت پدرش بهش مي گه حالا هرچي ميخ به ديوار كوبوندي رو بكنش از ديوار.......وقتي ميخ ها كنده شدند يه چيزي رو ديوار خودنمايي مي كرد واونم جاي اون ميخ ها بود ....اون وقت بود كه پدر به بچه گفت : دل شكستن هم مثل ميخ مي مونه رو ديوار..... ممكنه بتوني ميخ هارو از ديوار در بياري ولي اون چيزي كه كاريش نمي توني بكني جاييه كه ميخ ها رو ديوار باقي گذاشتن و خودنمايي مي كنن.........

اي كه ميپرسي نشان عشق چيست، عشق چيزي جز ظهور مهر نيست
عشق يعني مهر بياما-اگر ، عشق يعني رفتن با پاي سر
عشق يعني دل تپيدن بهر دوست، عشق يعني جان من قربان اوست
عشق يعني مستي از چشمان او ، بيلب و بيجرعه، بيمي، بيسبو
عشق يعني عاشق بيزحمتي، عشق يعني بوسه بيشهوتي
عشق يار مهربان زندگي، بادبان و نردبان زندگي
عشق يعني دشت گلكاري شده، در كويري چشمهاي جاري شده
يك شقايق در ميان دشت خار ، باور امكان با يك گل بهار
در خزاني برگريز و زرد و سخت ، عشق، تاب آخرين برگ درخت
عشق يعني روح را آراستن، بيشمار افتادن و برخاستن
عشق يعني زشتي زيبا شده، عشق يعني گنگي گويا شده
عشق يعني ترش را شيرين كني، عشق يعني نيش را نوشين كني
عشق يعني اينكه انگوري كني، عشق يعني اينكه زنبوري كني
عشق يعني مهرباني درعمل، خلق كيفيت به كندوي عسل
عشق، رنج مهرباني داشتن، زخم درك آسماني داشتن
عشق يعني گل بجاي خارباش، پل بجاي اين همه ديوار باش
عشق يعني يك نگاه آشنا، ديدن افتادگان زيرپا
زيرلب با خود ترنم داشتن، برلب غمگين تبسم كاشتن
عشق، آزادي، رهايي، ايمني عشق، زيبايي، زلالي، روشني
عشق يعني تنگ بيماهي شده، عشق يعني ماهي راهي شده
عشق يعني مرغهاي خوش نفس، بردن آنها به بيرون از قفس
عشق يعني برگ روي ساقهها، عشق يعني گل به روي شاخهها
عشق يعني جنگل دور از تبر، دوري سرسبزي از خوف و خطر
آسمان آبي دور از غبار، چشمك يك اختر دنبالهدار
عشق يعني از بديها اجتناب، بردن پروانه از لاي كتاب
عشق زندان بدون شهروند، عشق زندانبان بدون شهربند
در ميان اين همه غوغا و شر، عشق يعني كاهش رنج بشر
اي توانا ناتوان عشق باش، پهلوانا پهلوان عشق باش
پورياي عشق باش اي پهلوان، تكيه كمتر كن به زور پهلوان
عشق يعني تشنهاي خود نيز اگر، واگذاري آب را بر تشنهتر
عشق يعني ساقي كوثر شدن، بيپرو بيپيكر و بيسرشدن
نيمه شب سرمست از جام سروش، در به در انبان خرما روي دوش
عشق يعني خدمت بيمنتي، عشق يعني طاعت بيجنتي
گاه بر بياحترامي احترام، بخشش و مردي به جاي انتقام
عشق را ديدي خودت را خاك كن، سينهات را در حضورش چاك كن
عشق آمد خويش را گم كن، عزيز قوتت را قوت مردم كن عزيز
عشق يعني مشكلي آسان كني، دردي از درماندهاي درمان كني
عشق يعني خويشتن را گم كني، عشق يعني خويش را گندم كني
عشق يعني خويشتن را نان كني، مهرباني را چنين ارزان كني
عشق يعني نان ده و از دين مپرس، در مقام بخشش از آئين مپرس
هركسي او را خدايش جان دهد، آدمي بايد كه او را نان دهد
در تنور عاشقي سردي مكن، در مقام عشق نامردي مكن
لاف مردي ميزني مردانه باش، در مسير عاشقي افسانه باش
دين نداري مردي آزاده شو، هرچه بالا ميروي افتاده شو
در پناه دين دكانداري مكن، چون به خلوت ميروي كاري مكن
جام انگوري و سرمستي بنوش، جامه تقوي به تردستي مپوش
عشق يعني ظاهر باطننما، باطني آكنده از نور خدا
عشق يعني عارف بيخرقهاي، عشق يعني بنده بيفرقهاي
عشق يعني آن چنان در نيستي، تا كه معشوقت نداند كيستي
عشق باباطاهر عريان شده، در دوبيتيهاي خود پنهان شده
عاشقي يعني دوبيتيهاي او مختصر، ساده ولي پر هاي و هو
عشق يعني جسم روحاني شده، قلب خورشيدي نوراني شده
عشق يعني ذهن زيباآفرين، آسماني كردن روي زمين
هركه با عشق آشنا شد مست شد، وارد يك راه بي بنبست شد
هركجا عشق آيد و ساكن شود، هرچه ناممكن بود ممكن شود
در جهان هر كار خوب و ماندني است، ردپاي عشق در او ديدنيست
سالك آري عشق رمزي در دلست، شرح و وصف عشق كاري مشكلست
عشق يعني شور هستي دركلام عشق، يعني شعر، مستي، والسلام
زنده ياد مجتبي كاشاني "سالك"

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کردهاند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود :
کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!

اسم من غرور است...
من سر تو کلاه مىگذارم.
من تو را از مقصدى که خدا برايت قرار داده گمراه مىکنم...
زيرا تو بايد به راه خودت بروى.
من تو را از اين که از زندگى خود رضايت خاطر داشته باشى باز مىدارم...
زيرا تو استحقاق بيشترى در زندگى دارى.
من تو را از اين که آرامش درونى داشته باشى باز مىدارم...
زيرا آنقدر وجود تو را تسخير کردهام که هرگز نمىتوانى ديگران را ببخشى.
من تو را از پارسايى و پرهيزکارى باز مىدارم...
زيرا تو از پذيرش خطاهايت سر باز مىزنى.
من تو را در ديدن واقعيتها گمراه مىکنم ...
زيرا تو به جاى آن که از پنجره به بيرون نگاه کنى بيشتر در آينه نگاه مىکنى.
من تو را از داشتن دوستان واقعى محروم مىکنم ...
زيرا هيچکس خودِ واقعى تو را نخواهد شناخت.
من تو را از داشتن عشق حقيقى محروم مىکنم ...
زيرا عشق حقيقى نيازمند فداکارى و از خود گذشتگى است.
من تو را از شکر کردن به درگاه خدا باز مىدارم ...
زيرا تو را متقاعد مىکنم که بايد همه چيز را در خودت جستجو کنى.
اسم من غرور است. من سر تو کلاه مىگذارم.
تو مرا دوست دارى ...
زيرا فکر مىکنى که من هميشه مراقب تو هستم.
امّا اينها واقعيت ندارد.
من در صدد هستم که تو را گمراه کنم و از تو آدم نادانى بسازم.
خدا چيزهاى بسيارى را در اين دنيا براى خوشبختي تو قرار داده است، من هم قبول دارم، ولى نگران نباش...
چون اگر به من اعتماد داشته باشى و به من بچسبى هرگز نخواهى فهميد كه چگونه عمل كني!

دنیا دو روز است !
آنروز که با توست ، مغرور مباش
و آنروز که علیه توست ، صبور باش
هر دو پایان پذیرند
امام علی (ع)

بعضى از آدمها جلد زرکوب، بعضى جلد ضخيم و بعضى جلد نازک و بعضىها اصلا جلد ندارند.
بعضى از آدمها ترجمه شدهاند و بعضىها تفسير مىشوند.
بعضى از آدمها با کاغذ کاهى و نامرغوب چاپ مىشوند و بعضى با کاغذ خارجى.
بعضى از آدمها تجديد چاپ مىشوند و بعضىها فقط يک بار چاپ مىشوند و بعضى از آدمها فتوکپى آدمهاى ديگرند.
بعضى از آدمها داراى صفحات سياه و سفيد هستند و بعضى از آدمها صفحات رنگى و جذاب دارند.
بعضى از آدمها تيتر و فهرست دارند و روى پيشانى بعضى از آدمها نوشتهاند: حق هرگونه کپىبردارى و استفاده بدون اجازه ممنوع و محفوظ است.
بعضى از آدمها قيمت روى جلد دارند بعضىها با چند درصد تخفيف به فروش مىرسند و بعضى از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمىشوند.
بعضى از آدمها را بايد جلد گرفت بعضىها را مىشود توى جيب گذاشت و بعضىها را توى کيف و بعضىها را روى قفسه قرار داد.
بعضى از آدمها نمايشنامهاند و در چند پرده نوشته و اجرا مىشوند و بعضىها فقط جدول و سرگرمىاند و بعضىها معلومات عمومى.
بعضى از آدمها خطخوردگى و خط زدگى دارند و بعضىها غلط چاپى و بعضىها غلط املايى فراوانى دارند.
از روى بعضى از آدمها بايد مشق و از روى بعضى از آنها بايد جريمه نوشت.
بعضى از آدمها در کلاسها تدريس مىشوند و بعضىها ممنوع بوده و مخفيانه دست به دست مىشوند.
بعضى از آدمها را بايد چندين بار خواند تا معنى آنها را فهميد و بعضىها نخوانده قابل فهم هستند.
بعضى از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت و بعضىها را هميشه بايد با خود همراه نمود.
بعضى از آدمها تفرقهانداز هستند و بعضىها بانى وحدت و همبستگى.
بعضى از آدمها به نام ديگران چاپ مىشوند و بعضىها قبل از چاپ به فروش مىرسند.
بعضى از آدمها در قفسه خاک مىخورند و بعضىها در انبار بايگانى شدهاند.
بعضى از آدمها تاريخىاند و از گذشته صحبت مىکنند و بعضىها آينده نگرند و به آينده مىپردازند.
بعضى از آدمها لطيفهاند و بعضىها بىروحاند و خستهکننده.
بعضى از آدمها سياسىاند و در هر نوبت چاپ، رنگى ديگر به خود مىگيرند.
بعضى آدمها منبع و ماخذ ندارند و بعضىها منبع و مرجع ديگرانند.
بعضى از آدمها شيرازه ندارند و زود از هم مىپاشند و بعضىها شيرازهشان ميخ دارد و قبل از استفاده کهنه و پاره مىشوند.
بعضى از آدمها با محتوا هستند و بعضىها بىمحتوا و پوچاند و فقط براى امرار معاش.
بعضى از آدمها ماندگارند و بعضىها در چاپخانه مىمانند و بازيافت مىشوند.
بعضى آدمها هويت ندارند و بىنام و نشاناند و بعضىها چندين نويسنده دارند.
بعضى از آدمها در کتابخانه نگهدارى مىشوند و بعضىها در پيادهرو خيابان به فروش مىرسند.
بعضى آدم ها را کادو مىگيرند و هديه مىدهند.
بعضى آدمها را به مفت هم نمىخرند و بعضىها از موزهها به سرقت مىروند.
بعضى از آدمها بدون مجوز چاپ مىشوند و بعضىها نياز به مجوز ندارند و بعضىها تا ابد مجوز چاپ نمىتوانند اخذ کنند.
بعضى از آدمها خاطره اند و بعضىها يادداشت شخصى.
بعضى آدمها در مدح ديگران نوشته مىشوند و بعضىها در بدگويى ديگران.
بعضى از آدمها افسانهاند و بعضىها رمان و بعضىها داستان.
بعضى آدمها مذهبىاند و بعضىها لامذهب و خيلىها در اين ميان.
بعضى از آدمها احساسات ديگران را جريحهدار مىکنند و بعضىها به ديگران احترام مىگذارند.
بعضى از آدمها به ديگران توهين مىکنند و بعضىها توهين را به جان مىخرند.
بعضى از آدمها به زور بر ديگران تحميل مىشوند و بعضىها خود به ميان ديگران مىروند.
بعضى از آدمها چند جلدى و قطورند و بعضىها تک جلدى و لاغر.
بعضى از آدمها از جنگ مىگويند و بعضى از صلح و صفا.
بعضى از آدمها از شادى سخن مىگويند و بعضىها از غم.
و ...
ما از کدام دستهايم ؟
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت:
"خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر
کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"

قالَتْ فاطِمَةُ الزَّهْراء ( سلام الله عليها) :
نَحْنُ وَسيلَتُهُ فى خَلْقِهِ، وَ نَحْنُ خاصَّتُهُ وَ مَحَلُّ قُدْسِهِ، وَ نَحْنُ حُجَّتُهُ فى غَيْبِهِ، وَ نَحْنُ وَرَثَةُ أنْبيائِهِ.
حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) فرمود: ما أهل بيت پيامبر، وسيله ارتباط خداوند با خلق او هستيم، ما برگزيدگان پاك و مقدّس پروردگار مى باشيم، ما حجّت و راهنما خواهيم بود; و ما وارثان پيامبران الهى هستيم.
شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: ج 16، ص 211.
"ایام فاطمیه را به تمامی شیعیان و مسلمین جهان تسلیت عرض می کنم"
|
در سوگ فاطمه (س) شرر بر سینه آه از دل ز داغی جانگزا دارم |
ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل آن را بشکن
در آن را بگشاي
و برون آي ازین دخمه ظلمانی
نگشايي گل من
خویش را حبس در آن خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد
همدم دانش و دانايي محدوده خویش
و در این ویرانی
همچنان تنگ نظر مي ماني
هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است
ذهن بی پنجره دود آلود است
ذهن بی پنجره بی فرجام است
بگشاییم در این تاریکی روزنه اي
بگذاریم زهر دشت نسیمی بوزد
بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد
بگذاریم که هر کوه طنینی فکند
بگذاریم ز هر سوي پیامی برسد
بگشايیم کمی پنجره را
بفرستیم که اندیشه هوايي بخورد
و به مهمانی عالم برود
گاه عالم را درخود به ضیافت ببریم
بگذاریم به آبادي عالم قدمی
و بنوشیم ز میخانه هستی قدحی
طعم احساس جهان را بچشیم
و ببخشیم به احساس جهان خاطره اي
ما به افکار جهان درس دهیم
و ز افکار جهان مشق کنیم
و به میراث بشر
دین خود را بدهیم
سهم خود را ببریم
خبري خوش باشیم
و خروسی باشیم
که سحر را به جهان مژده دهیم
نور را هدیه کنیم
و بکوشيم جهان
به طراوت و ترنم
تسکین و تسلی برسد
و بروید گل بیداري، دانايي، آبادي
در ذهن زمان
و بروید گل بینايي، صلح، آزادي، عشق
در قلب زمین
ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاري گل من
علف هرز در آن میروید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن
هرزگی آن علف است
گل بکاریم بیا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی گل آرايي ذهن
هرگز آدم ، آدم نشود
"مرحوم مجتبي كاشاني"
به نام نامي يگانه اش قسم هر آن كه فكر مي كند خدا يكي است كافر است !!!
گروهي از ميان ما خدايشان بزرگ نيست خدايشان درست مثل شخصشان محقر است .
گروهي ازميان ما خداي پرغرورشان هميشه كينه ورز و اخم كرده و ستمگر است.
گروهي از ميان ما خداي مد گرايشان مثال ديدن از وراي شيشه اي مشجر است.
ولي خداي من...
خداي عاشقي است كه روز وشب درون چشمه ي تبسمش رحم شناور است .
خداي من جداست از خداي پر غرورشان .
كسي كه من را افريده است
خدايي دگر است.....
زندگي قصه تلخي است كه از آغازش بس كه آزرده شدم چشم به پايان دارم .
بر سنگ قبر من بنوسيد خسته بود
اهل زمين نبود.
نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد:
پاک بود چشمان او که دائما از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد:
اين درخت عمري براي هر تبر و تيشه دسته بود
بر سنگ قبر من بنويسيد: کل عمر پشت دري که باز نمي شد مانده بود!!!
جان مولا هر چه هستی مرد باش
گــر قلندر نیستــی شبگرد باش
در جـهان هـمـدم اهـل درد بـاش
یا مبر نامی ز مردی یا حقیقت مرد باش
مرد باش
مرد باش
مرد باش
مرد باش
" آرزوي خورشيد کافي براي تو ميکنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اينکه روز چقدر تيره است.
آرزوي باران کافي براي تو ميکنم که زيبايي بيشتري به روز آفتابيت بدهد .
آرزوي شادي کافي براي تو ميکنم که روحت را زنده و ابدي نگاه دارد .
آرزوي رنج کافي براي تو ميکنم که کوچکترين خوشيها به بزرگترينها تبديل شوند .
آرزوي بدست آوردن کافي براي تو ميکنم که با هرچه ميخواهي راضي باشي .
آرزوي از دست دادن کافي براي تو ميکنم تا بخاطر هر آنچه داري شکرگزار باشي .
آرزوي سلامهاي کافي براي تو ميکنم که بتواني خداحافظي آخرين راحتري داشته باشي ."
ياد ياران سفر كرده بخير
كه در آن جعبه عشق
چه آرام خفتهاند
ما هنوز بيداريم . . .
توشه آنها هنري بود كه ماند
توشه ما ز جهاني پر شور چه
به جا ميماند !!؟؟
خانه آنان از هنرشان آباد است
خانه ما كجاست ؟
صداي سازشان
صوت زيبايشان
روي محبوبشان
طنين انداز روح و جان است
چه زيبا خواندند و سرودند و نواختند
چه زيبا گفتند و نوشتند
چه زيبا خواهند ماند
اما غريب
به يادشان تا شده در اين دنياي فاني
خواهيم ماند . . .